|
پ ر ی و ش
|
بود. همچون آب پشت سد که به یکباره آزاد شده .دیگر وجدانش نمی گفت:سیاوش را از دست نده.
دیگر سیاوش در آن سوی مرز ها بود.پریوش شروع به درس خواندن کرده بود تا برای کنکور آماده شود.
دوست داشت باز هم به همراه یاسمین دفترچه ی آرش را بخواند.آن دفتر چه ی سرشار از اسرار.
مدت ها رز را ندیده بود.رز شاید تنها رقیب او بود. تنها کسی بود که او را سرزنش می کرد .تنها کسی
بود که او را به تمسخر می گرفت.مادر راست می گفت دیگر پریوش آن پریوش سابق نبود که حرف های
دیگران را در گورستان دل خود دفن کند.ماجرا متفاوت شده بود.آرش پا به میدان نهاده بود و اینک دیگر
حرف های دیگران اهمیت داشت چون می توانست نظر آرش را تغییر دهد.
آن روز قرار بود یاسمین به خانه ی آن ها بیاید . با اینکه یاسمین را دوست داشت اما نمی دانست چگونه
باید به او بفهماند که برادرش را دوست دارد.پریوش گوشه ای نشست .نمی دانست آیا به یاسمین این
ماجرا را بگوید یا نه؟دفتر چه ی خاطراتش را برداشت و نوشت
"نمی دنم چی باید بنویسم .گیج شدم.باید به یاسمین بفهمونم که .... خوب بیشتر از این نمی تونم بنویسم این تنها برای خالی شدن دلم بود"
این را نوشت و به سمت کتابی رفت و شروع به خواندن کرد.زنگ خانه به صدا در آمد.یاسمین پشت در
بود.مثل همیشه آرش او را رسانده بود اما هر چه مادر خواهش کرد که آرش به خانه بیاید ارش کار را
بهانه کرد.
یاسمین:"سلام من اومدم زود باش .کو کتاب ریاضی ؟مگه قرار نبود ریاضی بخونیم؟"
پری.وش:"سلام چه قدر عجله داری بشین یه چایی بخور"
یاسمین:"خوب بدو برو یه چایی قند پهلو بیار که دیره .یک ساعت دیگه ارش میاد باید برم خرید.راستی تو نمیای؟"
پریوش:"نه .ممنون ."
یاسمین:"آها این نگات نشون می ده عقده ای شدی حالا اگه خودت هم نخوای من به زور می برمت بازار"
پریوش:"نه نمیام"
یاسمین:"مگه دست خودته؟با پس گردنی می برمت.تو که می دونی من چه قدر دوست دارم"
پریوش:"نمی شه .مامان نمی ذاره"
یاسمین:"من راضیش می کنم.تو فقط بله رو بگو"
پریوش:"خوب بله"
یاسمین و پریوش شروع به خواندن کردند.
پس ار گذشت حدود یک ساعت صدای بوق آرش شنیده شد.
مادر :"تا ظهر بر گردید یاسمین ناهار اینجا بمون"
یاسمین:"نه خاله من می رم خونه مادر منتظره .ایشالا یه روز دیگه"
پریوش و یاسمین خوشحال به طرف ماشن حرکت کردند.پریوش به آرش سلام کرد و آرش با تعجب پاسخ داد.
آرش:"پریوش خانم شما هم میاید؟"
یاسمین:"اشکالی داره؟؟؟"
آرش :"نه بابا حالا تو نمی خواد عصبانی بشی"
پریوش:"اگه مزاحم هستم بگید"
آرش:"نه خواهش می کنم .این چه حرفیه "
ماشین به آرامی حرکت کرد .یاسمین به پریوش نگاهی کرد و خندید.
آرش:"یاسمین امروز به پریوش خانم زحمت دادیا"
یاسمین:"نه بابا وظیفشه "
پریوش خندید .
به بازار رسیدند
یاسمین:"جیبت خوب پر از پوله ها بابا یه کم به ما هم کمک کن"
پریوش:"برو تو که از من وضعت بهتره خدا می دونه تو کیفت چند میلیارد پول داری"
آرش خندید و گفت:"وقت خرید معلوم میشه کی چه قدر پول داره"
یاسمین:"قربون آدم چیز فهم"
در مدت خرید پریوش خدا را شکر می کرد که بار دیگر اینگونه با ارش ملاقات کرده است.لبخندی زد و زنگ
خانه را به صدا در آورد .مادر سلیقه ی دخترش را تحسین کرد و ان روز خوش نیز به پایان خو رسید.
پریوش در حیاط نشسته بود و به آسمان خیره شده بود.زنگ تلفون به صدا در آمد.مادر گوشی را برداشت
مدتی بعد مادر پریوش را صدا کرد
مادر:"پریوش بیا سیاوش پشت تلفون هست "
پریوش "سلام "
سیاوش:"سلام پریوش خانم .می خواستم شما رو ببینم باید باهاتون صحبت کنم از مامان اجازه بگیرید اگه ممکنه گوشی رو به مامان بدین اجاز تون رو بگیرم"
مادر:"سلام سیاوش چی شده؟"
سیاوش:"من می خوام با پریوش خانم صحبت کنم ضروری هست"
مادر:"چیه که اینقدر عجله داری؟"
سیاوش:"شما اجازه می دید ما بریم بیرون با هم صحبت کنیم؟"
مادر:"بله فقط منم میام "
سیاوش:"باشه هر جور که صلاحه"
مادر:"کجا قرار بذاریم؟"
پارکی که کنار خیابون گلستان هست"
مادر :"باشه اومدیم"
مادر و پریوش حاضر شدند و زود تر از سیاوش رسیدند.مدتی صبر کردند سیاوش به طرفشان آمد.
سیاوش:"ببخشید منتظر موندید"
مادر:"نه خواهش می کنم"
سیاوش:"جسارتا اجازه می دید تنها صحبت کنیم"
مادر:"البته من می رم قدم بزنم"
مادر زفت و سیاوش به چهره ی تعجب زده ی پریوش نگاه کرد .
سیاوش:"پریوش .من باید خدا رو شکر کنم که تو تو دنیای من پا گذاشتی.من می خوام یه سوالی بپرسم آیا تو می خوای با من ازدواج کنی؟"
پریوش:"این حرفا چیه ؟خوب من هنوز فکرامو نکردم"
سیاوش:"تو باید الان به من بگی من فردا دارم می رم. کار بورسیه درست شده می خوام برم اینگلیس و اونجا درس بخونم.اگر تصمیمت اینه که با من ازدواج می کنی باید چند سالی صبر کنی من اونجا درسم تموم شه و بعد بیام ایران.شاید هم بعد بریم همونجا زندگی کنیم
پریوش:"اما تو. که به من نگفته بودی می خوای بری چرا؟"
سیاوش:"فکر نمی کردم کار بورسیه جر بشه"
پریوش:"من الان جواب نمی دم و قول نمی دم که صبر کنم"
سیاوش:"پریوش خوب فکر هاتو کردی؟"
پریوش:"آره الان جوابی ندارم."
سیاوش:"من تا اون موقع صبر می کنم دیگه بعد بر می گردم. اما تو هر جور که می دونی زندگی من من نمی تونم مانع پیشرفت یا ازدواجت بشم"
پریوش از شدت ناراحتی سرخ شده بود او تازه آرش را یافته بو چه طور می توانست چندین سال صبر کند اگر آرش به خواستگاریش می آمد نمی توانست نپذیرد.چون آرش را دوست داشت.
سیاوش نگاهش را بر زمین انداخته بود.ناراحت بود.دوباره به پریوش نگاه کرد و گفت:
"پریوش من هیچ وقت فراموشت نمی کنم.برات آرزوی خوشبختی می کنم.ببخشید که اینجوری دارم می رم .
خدا رو جه دیدی شاید بشه یه روز در کنار هم زندگی کنیم.من عاشق نجابت توام .و این خصلت رو با هیچ چیز عوض نمی کنم"
پریوش نگاهش را به شمشاد ها دوخته بود و در این حالت در فکر فرو رفته بود.گرچه سیاوش را مانند آرش نمی دید اما از رفتنش ناراحت بود"
پریوش مادر را صدا کرد سیاوش از مادر هم خدا حافظی کرد.مادر از رفتن آرش خیلی ناراحت شد.در راه هیچکدام حرفی برای گفتن نداشتند .مادر بغض کرده بود.
پریوش:"مادر چیه چرا اینجوری شدید؟"
مادر:"خیلی دوست داشتم سیاوش دامادم بشه ولی اینطور شد"
پریوش:"مادر اینقدر احساساتی نشید"
مادر:"سیاوش پسر خیلی خوبیه .آه می بینی کار دنیا رو؟"
پریوش:"کافیه مادر غصه نخورید"
شب شده بود و در تاریکی پریوش چشم هایش را به پنجره دوخته بود.فردا سیاوش می رفت و پریوش اینجا می مانند تا شاهد سر نوشت خویش باشد.
یاسمین در کلاس نشسته بود که پریوش با چهره ی گرفته وارد شد.
یاسمین:"سلام خانم کشتیات غرق شده؟"
پریوش:"نه بابا امروز سیاوش رفت."
یاسمین:"کجا"
پریوش:"اینگلیس"
یاسمین :"وای راست می گی پس تو چی؟"
پریوش:"گفت صبر کن گفتم من نمی تونم قول بدم که برات صبر کنم"
یاسمین:"دیوونه این چه جوابی بود دیگه از سیاوش بهتر کجا پیدا میشه؟"
پریوش:"خواهش می کنم تو دیگه اعصابم رو نریز به هم"
یاسمین:"خوب راست می گم دیگه"
بعد از کلاس یاسمین خیلی سعی کرد که با شوخی هایش پریوش را بخنداند.اما پریوش بیش از این ها ناراحت بود که بتواند مانند قدیم از ته دل بخندد.
یاسمین:"پریوش تو که نمی خواستی با سیاوش ازدواج کنی پس چی شد؟الان واسه چی ناراحتی؟"
پریوش:"سیاوش با بقیه فرق داشت احساس می کنم تنها کسی بود که منو واقعا می شناخت"
یاسمین:"یعنی فقط اون تو رو می شناخت؟ پس من چی؟"
پریوش:"تو نیاز به شناخت من نداری چون من تنها وقتی با تو هستم خودمم"
یاسمین:"زندگی رو سخت نگیر خیلی زود تر از اونی که فکر کنی کژمی گذره آدما نباید به خاطر همدیگه در راه تکامل بایستند از سیاوش نباید نا رحت باشی حالا بیا بریم یه بستنی با هم بخوریم"
پریوش:"بریم"